هزارو یک شب با من باش...

همبازیه لحظات تنهاییه دل خسته ام... تو را به لهجه ی تمام گلهای بارانی...دوست دارم!!

سلام

دوستان عزیز و همراه من

خوشحال میشوم  تا شما را در پیج اختصاصی خود

و با شعرهای جدید ببینم.

با نام( عاشقانه های آرام و کوتاه ونوشه اندرخور)

https://www.facebook.com/ashqanhHayAramWKwtahWnwshhAndrkhwr

منتظر نگاه های مهربان شما هستم.

نظرات شما دوستان قدیمی همیشه باعث دلگرمی من است.

پایدار باشید


*ونوشه*


+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1392ساعت17:47توسط ونوشه | |


حالا که رفته ای

بگذار تمام اتفاق ها بیافتند!

درست مثل همان سیب هایی

که سهم دل ما بودند..

نچیدیمشان...

و یکی یکی افتادند...


"ونوشه"

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت13:41توسط ونوشه | |

این روزها که می نوازم

اصلا مهم نیست که نت هایم اشتباه از آب در می آیند!

تو که نباشی...دیگر چه فرقی دارد؟؟

کاش گیتار من هم مثل ساز یکپارچه ی تو

از وسط دو نیم می شد...

*ونوشه*

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت18:53توسط ونوشه | |

دستهایت را که حلقه میکنی دور کمرم
 
تمام دردهایم آرام میگیرند!
هنوز حرم نفسهایت را روی شانه هایم حس میکنم...
 دستهایت را به من بده!
 
 امروز عجیب دل درد گرفته ام...
 
*ونوشه*

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت19:24توسط ونوشه | |

بیا و دست نوشته هایم را بگیر!

پای کماتم شکسته است و

بی تو،  جملاتم دارند به گل می نشینند...


*ونوشه*

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت0:37توسط ونوشه | |

این همه که آرام قدم میزنی میان دلتنگی هام

مرا وسوسه می کند که دستهای دلت را 

نردبانی کنم و از دیواری که میان احساسمان

ساخته ایم بالا بروم!

بیا شرطی بببندیم!

مهربانی کن و دیگر رد  قدمهای مردانه ات را بر دلم جای نگذار،

من هم قول می دهم که دیگر با هیچ جمله ای دلت را نلرزانم...!

"ونوشه"

+نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت17:0توسط ونوشه | |

مانده ام...

که چگونه و بدون هیچ عشقی،

این همه از تو می نویسم؟!

دلم هیچ اتفاق تازه ای نمی خواهد!

از کجا پیداست؟

شاید تو هم روزی  احساس را

بازیچه ی یک رابطه کنی...

"ونوشه" 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت13:36توسط ونوشه | |

  می آیی و آرام بر جملات مینشینی! 

لال میشوم وقتی، که واژه می شوی برای شعرهایم... 

تمام ترسم  این روزها این است

 که سوژه شوی برای دلتنگی هایم...

"ونوشه"


+نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت19:22توسط ونوشه | |

با حضور یاد تو

این واژه های کال،

در ذهن آشفته ی من

سوژه می شوند!!

می خواهم تا مدتهای بی واژگی،

تو را در بی حوصلگی شعرهایم خلاصه کنم...

"ونوشه"

..............................................................

پ.ن:

گفته بودم که زین پس تو سوژه ی شعرهایم می شوی!

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت17:41توسط ونوشه | |

چند وقتی ست، صبح ها که چشم باز میکنم 

 خواب تو را بالا می آورم!!

به گمانم تو در رویا های شبانه ام هم  رخنه کرده ای...

"ونوشه"

+نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت11:45توسط ونوشه | |

از این روزها خوشم نمی آید!!

همه ی ثانیه هایش را، 

بوی تعفن خیالت پر کرده است...!

"ونوشه"

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت19:33توسط ونوشه | |

چقدر این روزها کلمات برایم مسخره شده اند!

نمی  دانم این از حقارت احساس توست یا

از حماقت باور من...؟!!

"ونوشه"

+نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1391ساعت17:59توسط ونوشه | |

این روزها ...

من ماندم و کافه و سیگاری خاموش...

و خاطراتی که هنوز آتش نزده ام!!

"ونوشه"

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت17:40توسط ونوشه | |

رویا بافیهای هنر پیشه ی جوان در سریال مورد علاقه ات

در آخرین جدالش با سرنوشت!

مرا یاد هذیانهای هر شب تو انداخت...

...........

راستی! 

این همه استعداد را دست کم نگیر!

آغوش خیالت را هرگز نبند...

کمی جرات داشته باشی، هنر پیشه ی تراژدی های بزرگی خواهی شد!!

"ونوشه"

+نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت12:43توسط ونوشه | |

می توانی سر از تن دلم جدا کنی اما باز هم

با تمامی قلبم ، نقض میکنم این قانون را...

هیچ جاذبه ای در کار نبود!

در این میان،

تو چون نقطه ی کوری بودی که تنهایی در آن موج میزد...

"ونوشه"

+نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت12:53توسط ونوشه | |